کوچ میکنیم

Cry

با توجه به مشکلات آرام بلاگ مجبورم مجدد کوچ کنم 

دوستانی که میخوان وبلاگم رو دنبال کنند نظر بذارند تا آدرس بدم 

فقط لطفا آدرس خودتون رو بذارید 



نويسنده : دوستانه


یا ثارالله

بسم الله


و بإذن الله


و بإذن رسول الله(ص)

و بإذن علی ولی الله(ع)

و بإذن فاطمة الزهرا سیدة نساءالعالمین(س)

و بإذن حسن ابن علی، کریم آل طه(ع)

و بإذن اربابنا،سیدناالمظلوم،حسین ابن علی،اباعبدالله(ع)

و باذن اخ الحسین، قمر بنی هاشم،اباالفضل العباس(ع)

و بإذن اخت الحسین،زینب کبری(س)

و بإذن علی ابن الحسین،زین العابدین(ع)

و بإذن علی ابن الحسین،شهزاده،علی اکبر (ع)

و باذن علی ابن الحسین،باب الحوائج،علی اصغر(ع)

و باذن بنت الحسین،بی بی سه ساله،رقیه (س)

و باذن سیدنا و مولانا، صاحب العصر و الزمان ،حجة ابن الحسن العسکری (عج)

و بإذن اهل بیت النبوة (علیهم السلام)

و باذن شهداء کربلا

 


پیراهن مشکی عزای سید و سالار شهیدان ،اباعبدالله،حسین ابن علی را به تن میکنیم،

قربة الی الله



نويسنده : دوستانه


دوستی با شهید

یه کار خیلی قشنگی که معلم دینی دخترم امسال کرده اینه که بهشون پیشنهاد داده عوض اینکه

خودشون رو با دوستی های بی خاصیت و بعضا پر خطر دنیای اطرافشون یا دنیای مجازی سرگرم کنند

و هیچ بهره ی دنیایی و اخروی ازش نبرند یه شهید رو به عنوان دوست انتخاب کنند و سعی کنند از

لحاظ فکری و اعتقادی خودشون رو با شهید وفق بدهند

بهشون یه هفته وقت داده که برن دنبال تحقیقات و زندگی یه شهید رو بررسی کنند و وصیت نامه

شهید و نحوه شهادت و ... رو هم پیدا کنند و اگه در فامیل شهید دارند که  چه بهتر

دخترم که اومد و مسئله رو مطرح کرد گفتم اینقدر شهیددور و نزدیک تو فامیل داریم و زندگی هاشون

سرشار از درس و آزادگی است که اگه تا آخر سال هر روز یکیشون رو هم به عنوان دوست انتخاب کنی

روز کم میاری ...

داستان شهادت چندتا از نزدیکان (دایی و پسرعموها و پسرخاله ها و ...) رو براش شرح دادم مجذوب

یکی از اونا شد

" شهید گمنامی که نشانی مزار خودش را داد "

وقتی کل ماجرا رو براش تعریف کردم مات و مبهوت مونده بود و باورش نمیشد . چندین بار ازم خواست

که ریز به ریز و نکته به نکته قضیه شهادت و پیدا شدن دو تا  پسرعموی شهیدم رو براش تعریف کنم

چون دو سه مرتبه از تلویزیون و شبکه های مختلف  دیده بود که از عمو و زن عمو دعوت کردند تا

قضیه رو شرح بدهند و از زبون خودشون شنیده بود اما در جریان کل ماجرا نبود

خیلی براش جالب بود برای همین تصمیم گرفت همین شهید رو به عنوان دوست انتخاب کنه بهش گفتم

اگه میخوای همه مطالبت مستند باشه میتونی به اینترنت هم سری بزنی و همون جمله رو که جستجو

کنی برات کلی مطلب میاره همین کارم کرد و تا آخر شب تمام مطالبی رو که تو اینترنت راجع به این دو شهید

موجود بود رو با هیجان وصف ناپذیری خوند و لذت برد. آخر شب که میخواست بخوابه میگفت مامان کاش

منم میتونستم این شهید(حمید)  رو تو خواب ببینم و باهاش حرف بزنم و ازش بخوام که منم شفاعت کنه اون

دنیا

کاش این شهید حاضر بشه با منم دوست بشه

جالبتر اینه که اینقدر حرفای معلمشون و این کار قشنگش روی  دختر من تاثیر داشت که میگفت :

من از اون موقع برای انجام هر کاری متوسل میشم به دوستم (شهید) و ازش کمک میخوام

میگفت: مامان نمره بیست ریاضی امروزم رو مدیون دوستم هستم چون قبل امتحان ازش خواستم

کمکم کنه منم برای شادی روحش چند صدتا صلوات نذر کردم

منم هم به معلمش آفرین گفتم با این طرز تفکرش وهم دخترم رو تشویق کردم که از این به بعد

همیشه زندگی این شهدا سرلوحه زندگیش باشه

ان شالله که شرمنده شهدا نباشیم

 

 

 



نويسنده : دوستانه


عید غدیر عید ولایت مبارک

عَلي شاه
عَلي ماه
عَلي راه
عَلي نَصْرُمِن الله
عَلي زِمزِمه ى هَر دِلِ آگاه
عَلي عِينِ يَقينْ است
عَلي بَر هَمه ى خَلْقْ اميرالْمؤمِنينْ است
عَلي كاشِفِ هَر غَم
عَلي بَر هَمه مَرْحَمْ
عَلي ذِكْرِ لَبِ عيسى بن مَرْيَمْ
عَلي هَستى خاتَمْ
عَلي بَرگِ بَراتِ هَمه ى خَلْقْ ز آتَش و جَهَنَّمْ
عَلي اصلِ وجودْ است
عَلي روى سُجودْ است
عَلي مَعدَنِ جودْ است
عَلي رازونيازْ است
عَلي سوزو گُدازْاست
عَلي مَحْرَمِ راز است
عَلي مُهرِ قبولي نَماز است
عَلي بَرْگ و بَراتْ است
عَلي حَجُّ زَكاتْ است
عَلي تَجَلّي صفاتْ است
عَلي بابِ نِجاتْ است
عَلي حَيّ و مَماتْ است
عَلي رَمْز عُبور و مُرور از روى صراط است
عَلي ساقي كوثَر كه هَمان آب حيات است
فَقَط حِيدَرِ كَرّار امير الْمؤمِنينْ است...
یاعلی
آهاي دشمناي علي📢📢📢


اگر گيري وضو با آب زمزم☝
اگر سجاده گردد عرش اعظم☝
اگر گويي اذان بر بام افلا ك☝
اگر از تكبيرگردد سينه ات چاك☝
اگرضرب المثل گردد خضوعت☝
به حمد وقل هوالله در ركوعت☝
اگر باشد. به توحيدت تعهد ☝
اگر گردي شهيد اندر تشهد ☝
مبادا. بر نماز. خود بنازي☝
💫علي 💫را گر نداري بي نمازي💫💫☝☝
👏👏👏👏👏💫🎊🎉🎉

به کوری چشم دشمنان علی و آل علی و به کوری چشم آل سعود عید

غدیر امسال رو پر شورتر از سالهای قبل برگزار میکنیم  

 

 



نويسنده : دوستانه


خاطره ای از صحرای منا

دو روزه عینهو مرغ سربریده بال بال میزنم

اصلا آروم و قرار ندارم . باورم نمیشه به خاطر خودخواهی ، غرور و تکبر یه شکم پاره از خدا بی خبر

این همه حاجی زیر دست و پا تلف بشن .

آخه آدم چقدر باید پست باشه که بخواد از سر سرخوشی و مستی 200 نفر رو دنبال خودش

راه بندازه که چی؟که میخواد بیاد به شیطان سنگ بزنه !؟ اونم از داخل ماشین آمریکایی لوکسش ؟ 

آخه آدم ناحسابی تو خودت شیطان مجسمی !!! سنگ رو باید به تو زد

 

ازدحام جمعیت رو من به خوبی درک میکنم چون خودم سال 91 به حج مشرف شدم و در دوتا

از رمی جمرات مرگ رو جلوی چشمم دیدم شب اول که شب عید قربان باشه به دلیل اینکه مردها

در مشعر الحرام بیتوته می کنند و زنها به منا عزیمت می کنند خیلی خلوت بود و ما  به راحتی

جمره صغری رو رمی کردیم و به راحتی برگشتیم تو چادرها(برای همینه که تو کشته شده های

ایرانی هیچ زنی وجود نداره )

اما مردها روز عید قربان از مشعرالحرام به سمت منا حرکت می کنند و بایستی رمی جمره کنند

اون سال عید قربان افتاده بود روز جمعه و برای همین به اعتقاد ما مسلمونا عید در عید بوده و

حج اون سال حج اکبر نامیده میشده به همین علت خود عربستانیها هم در این مراسم شرکت

داشتند و به گفته مقامات حدود 3 میلیون زائر در مراسم حج شرکت کردند حالا تصور کنید این 3

میلیون نفر میخوان بیان در روز عید قربان جمرات رو سنگ بزنند .  ولی خانمها در روز عید قربان

در چادر ها می مانند و فقط به دعا و ذکر گفتن مشغول میشوند .

اما در روز بعد عید زن و مرد باید رمی جمره وسطا رو انجام بدن اینجادیگه ازدحام جمعیت دو چندانه

زن و مرد قاطی میشن و بستگی به مرجع تقلیدت باید در همون قسمت که مشخص

نموده اند جمره رو سنگ بزنی (ستون سنگی به عرض 25 متر) که مرجع تقلید من گفته باید

وسط جمره رو سنگ بزنیدحالا تصور کنید اون وسط چه خبره تنها چیزی که یادمه فشار وحشتناک

از همه طرف بود طوری که فکر میکردی استخونات داره در هم میشکنه به سختی و با زحمت فراوان

و مدد خواستن از امام زمان رفتم جلو و با سختی بسیار سنگها رو پرتاب کردم اما هنگام برگشتن

از لای جمعیت بین سیاه پوستهای قدبلند قوی هیکل گیر افتادم هرچی فریاد میزدم فایده نداشت

حالا تصور کنیدسه کیلومتر راه رو پیاده تو گرمای وحشتناک منا تا جمرات رو طی کردیم و با زحمت

زیاد هم جمره رو رمی کردی دیگه نه توان داری و نه حال این وسط هم گیر بیوفتی

در اثر فشار جمعیت داشتم از حال میرفتم و میوفتادم زیر دست و پاکه یه نفر دستمو گرفت و گفت

اگه اینجا از حال بری باید غزل خداحافظی رو بخونی پس تا میتونی مقاومت کن با کمک دوست و

هم اتاقی عزیزم از میون جمعیت بیرون اومدم و دقیقا کنار یکی از ستونا از حال رفتم یکی از مردای

ایرانی که از اونجا رد میشد و حال منو دیده بود سریع بطری آب رو به دوستم  داده بود و گفته بود

بریزید روی سر و صورتش تا کاملا از هوش نرفته

 

روز آخر که روز دوازدهم ذی الحجه هست رمی جمرات کبری رو داریم که حتما باید پیش از اذان

ظهر انجام بشه دوباره سه کیلومتر پیاده روی تا جمرات تو گرمای طاقت فرسا (لازمه اینجا بگم

سعودیای نامرد از جهت دشمنی که با ایرانیا دارند آخرین و بدترین و دورترین چادرهای منا رو به

ایرانیا واگذار میکنند برای همین مسافت چادرها تا جمرات برای یه عده بیش از 3 کیلومتره)

این دفعه دیگه خودمون رو وسط جمعیت ننداختیم و به سفارش روحانی کاروان همون ابتدای

جمره عقبا یه جای خلوت رو پیدا کردیم و با هر زحمتی بود سنگها رو زدیم و به سفارش مدیرکاروان

در محلی که مشخص کرده بودند خودمون رو رسوندیم . شیعیان رمی جمره عقبا رو قبل از

اذان ظهر انجام میدن و بعد از رمی به سمت مکه حرکت میکنند ماهم دو ساعتی تو ظل آفتاب

نشستیم تا اذان ظهر رو بگن . یه چیز بسیار عجیب اینکه به محض بلند شدن صدای اذان

کل جمعیت از جا کنده شد دقیقا عین تصوراتمون از صحرای محشر که همه مردگان با یه صیحه

از گورهای خودشون بیرون میان من اونجا واقعا صحرای محشر رو درک کردم هیشکی به هیشکی

نیست همه به سمت خروجی جمرات حرکت کردند

با اینکه مدیرکاروان که بسیار فرد ماهر و کارکشته ای بود از قبل با تمامی آقایون کاروان هماهنگ

کرده بود که به صورت زنجیره وار بایستند و خانمها رو در میان قرار بدهند اما فشار جمعیت همون

ابتدا باعث شد این زنجیره از هم بپاشه و در یکی از خروجی های جمرات ازدحام به حدی برسه

که فریاد کمک کمک زائرین بلند بشه خیلیا زیر دست و پا موندن همه به فکر خودشون بودند که

خودشون رو از این مهلکه نجات بدن در همین اثنا یه دفعه دیدم یکی به شدت به بازوم چنگ انداخت

و فریاد زنان ازم کمک خواست روم رو برگردوندم دیدم یه پیرزن که اتفاقا از کاروان خودمون بود تعادل

خودش رو از دست داده و عنقریبه که زیردست و پا بمونه سریع دستمو تو بازوش حلقه کردم و

گفتم یا امام زمان مگه خودت نگفتی منو صدا کنید تا بهتون کمک کنم من الان اینجا به کمکت نیاز

دارم بعد تمام نیروم رو جمع کردم و تا اونجایی که توان داشتم کشیدمش تا تونستم سرپاش کنم

دیدم خیلی حالش بده دیگه رهاش نکردم بهش گفتم خانم اگه ذره ای تعلل کنی لای جمعیت

میمیری پس سفت بازوی منو بگیر تا بتونیم یه یاری خدا و امام زمان از مهلکه نجات پیدا کنیم

حدود 45 دقیقه تا یک ساعت دقیقا تو همین خروجی هی مارو هول دادن بردن جلو هی هول دادند

بردند عقب  دو سه نفر از خانما رو از زیر دست و پا جمع کردند اینجا دیگه مدیرکاروان احساس خطر

کرد به هر طریق بود مردا رو جمع کرد و دوباره زنجیره رو تشکیل داد تا خانما از این فشار در امان

باشند به هرحال دردسرتون ندم به هر زحمتی بود از لای جمعیت نجات پیدا کردیم و طی مسافتی

حدود 7 یا 8 کیلومتر به محل استقرارمون در هتل رسیدیم دقیقا یادمه به مدت یه هفته تمام بدنم

کبود بود و شبا به خاطر همین درد و کبودی خوابم نمیبرد

اون پیرزن هم از همون ابتدا میگفت خدا امروز دست منو گذاشت تو بال یه فرشته و نجاتم داد

تا آخری که تو مکه بودیم هر وقت منو میدید به بقیه نشون میداد و میگفت این همون فرشته ایه

که دستم تو بالش بود .

 

حالا تصور کنید تو این شلوغی و هرج و مرج و به فکر خود بودن یه از خدا بیخر پیدا بشه که بخواد

راه رو بر جمعیت ببنده و خیر سرش بخواد رمی جمره کنه

باورتون نمیشه تو این دوسه روزه چقدر لعن و نفرینشون کردم این آل سقوط رو . ان شالله که

امام زمان خودش ریشه ظلمشون رو بکنه

از هم درد آورتر اینکه تو این هیر و ویری یه عده یا از سر جهل و نادانی یا از سر اغماض

و دشمنی بزرگترین عمل عبادی و معنوی رو زیر سوال میبرند و میگویند که باید تحریم بشه و

پول دادن به عربای سوسمار خوار حرامه .

آخه خواهر من برادر من!!!  تو چکاره ای که برای یه واجب دینی فتوا صادر میکنی؟؟؟

مگه یه واجب دینی رو به خاطر یه حادثه به همین راحتی میشه ترک کردو تحریم کرد.؟؟؟

از روز عید قربان که این حادثه اتفاق افتاد مدام تو شبکه های اجتماعی مطالبی بر علیه

حج و حاجیان داره منتشر میشه و منم همش جوابگوی  یه عده جاهل که تحت تاثیر متنای

احساسی قرار گرفته اند یا یه عده مغرض بی دین رو دارم میدم دیگه بس که جواب این و اون

رو دادم دیشب آخر شب سرگیجه گرفته بودم .

خدا همه مارو به راه راست هدایت کنه و آخر و عاقبت هممون رو ختم به خیر کنه

آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 

 

برای شادی روح کشته شدگان منا ، فاتحه

برای شفای مصدومین حادثه ، حمد شفا

برای سلامت ماندن بقیه حجاج تا برگشت به وطن آیه الکرسی رو قرائت بفرمایید

 



نويسنده : دوستانه


پاییزتان مبارک

 

دفتر‌مشق دبستانم ببین،

 پر ز مهر آفرین،‌صد آفرین.

 

 راستی ما شعر باران داشتیم.

 توی‌جنگلهای گیلان داشتیم.

 

 گردش یک روز دیرین داشتیم،

شعر زیبایی ز گلچین داشتیم

 

 راستی آن دفتر کاهی کجاست؟

 عکس حوض آب پر ماهی کجاست؟

 

 روز‌خیس پر باران کجاست؟ 

 مایه سر سبزی بستان کجاست؟ 

 

 باز آیا ریز علی ها زنده اند؟

 در حوادث جامه از تن کنده اند؟

 

 کاش حالا‌خاله کوکب زنده بود،

 عطر نانش خانه را آکنده بود.

 

 ای معلم خاطر ویادت به خیر.

 یاد درس آب  بابایت به خیر.

 

 شمع نور افشان‌یاد کودکان،

 نامتان در لوح جان شد جاودان

 

 هر‌کجا هستید ، هستی نوش تان

‌ کامیابی گرمی آغوشتان...

 

 هم کلاسی های سال کودکم!

 دسته‌گلهایی ‌ز یاس و میخکم،

 

 باز از دل می کنم یاد شما،

 یاد قلب ساده شاد شما،

 

 باز باید یاد یک دیگر کنیم،

 تا به یادی، شاد، يکدیگر‌کنیم.

 

 آدمی سر زنده از یاد است ، یاد. 

 رمز عمر آدمیزاد است یاد.

 

 شادتان می‌خواهم‌ و شادم کنید،

 همکلاسي های من یادم کنید.....

 

 

 

شروع پاییز ، فصل یادآور بهترین زمان کودکی پیشاپیش مبارک



نويسنده : دوستانه


تبریک

عاقد: خدا

شاهد: رسول خدا (ص)

دفتر: لوح محفوظ

مکان: عرش

عروس: کوثر

داماد: حیدر

 

در شب اول ذیحجه که هلال ماه با کرشمه خودنمایی می کرد

خورشید به خانه علی علیه السلام وارد شد

باد صبا همه را خبر رسانید که  زیور ببندید

نور با نور پیوست و جهان روشن شد

درختان شکوفه های خود را بر زمینیان ارزانی داشتند

آسمان در گوشه ای از زمین نشسته است؛

باادب و احترام تا از این مجلس باصفای صمیمیت ، نکته برداری کند.

دلدادگی ها، قاصدی فرستاده اند تا مهر علی و فاطمه را بشارت آوَرَد

دنیا، درس آموز نوربارانی این عشق است

 

سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و فاطمه (س) مبارک



نويسنده : دوستانه


جناب من !!!!

خانم یا آقای محترم " من "

 

این به شما هیچ ربطی نداره که من سراغ کدوم وبلاگ میرم و برای کدوم یکی از مخاطبینم کامنت

 

میذارم یا کدوم وبلاگ رو لینک میکنم یا به کدوم یکی زودتر از بقیه سر میزنم و بهش توجه دارم

 

برای من اصلا مهم نیست که مخاطبم مومن و متعهده یا ولنگار و دختر باز مهم نیت خودمه که

 

خداروشکر اونم پیش خودم و خدای خودم آشکار و محفوظه

 

لطف بفرمایید دلسوزی ها و نگرانی های بی مورد خودتون رو راجع به خانواده خودتون داشته باشید

 

خیلی بیکار تشریف دارید که چک میکنید بنده کدوم وبلاگ نظر میدم و به کی زودتر سر میزنم

 

جواب کامنت توهین آمیزتون رو هم همونجا دادم اگه فرصت پیدا کردید و سر از وبلاگ دیگران

 

برداشتید جوابیه منم بخونید .



نويسنده : دوستانه


تولد از نوع یهویی

سوم شهریور تولد پسرمه

 

یعنی بس که تاریخ میپرسه و روزشماری میکنه برای این روز، کچلمون میکنه

 

از شش ماه جلوتر روزشمار داره و هراز چندگاهی بهمون یادآوری میکنه که یادتون باشه تولدمه

 

امسال مثل هر سال این روند ادامه داشت . از اونجایی که اینجا کسی رو نداریم که بخواهیم

 

براش تولد بگیریم . بهش وعده داده بودیم که یه تولد کوچولو بین خودمون میگیریم و شام هم

 

میریم هرجا که خودش گفت

 

اما راضی نبود همش میگفت باید عمه ها و خاله ها بیان برای همین آخرین بار که رفتیم کرمان

 

(حدود 20 روز پیش) به تمام فامیل سپرده بود که سوم بیایید تولدمه

 

اون موقع که کرمان بودیم یکی از خاله هاش مسافرت بود و خوشحال بود که برگشتنی اونا میان

 

پیش ما و به اتفاق اونا تولدش برگزار میشه اما خاله به خاطر عجله ای که داشتند نتونستند به

 

ماسر بزنند البته ماهم برای اینکه خدای نکرده تو زحمت نیوفتند بابت تولد چیزی بهشون نگفتیم

 

اما علی به خاطر خاله حاضر شده بود تولدش رو با تاخیر بگیریم غافل از اینکه خاله به خاطر بهم

 

ریختن بعضی از برنامه هاشون نتونستند بیان طرف قم

 

این مسئله حسابی علی رو کلافه و دپرس کرده بود و مدام بهانه گیری میکرد خالشم وقتی فهمید

 

که تولدش بوده خیلی ناراحت شد و گفت اگه بهم گفته بودید حتی شده برای دو سه ساعت هم

 

میومدیم که علی اینقدر ناراحت نشه

 

خلاصه روز پنجشنبه گذشته یهویی عمه کوچیکه زنگ زد و گفت ما به اتفاق عمه بزرگه و

 

مامان بزرگ داریم میایم سمت شما

 

علی از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید روز جمعه اول وقت ما رو مجبور کرد که بریم کیک

 

سفارش بدیم و کادو بخریم و پذیرایی رو هر چند مختصر تزیین کنیم و منتظر ورود عمه ها شد که

 

غافلگیرانه تولدش رو برگزار کنه به اونام هیچی از بابت تولد نگفتیم

 

با توجه به ساعت حرکتشون ما پیش بینی میکردیم که ساعت 4 عصر برسند اما 5شد نیومدن،

 

6 شد نیومدن،7 شد بازم نرسیدن خلاصه با تماسهایی که داشتیم متوجه شدیم برای دیدن از فین

 

کاشان دوسه ساعتی اونجا موندن ساعت 8.5 شب رسیدن قم . هرچی به علی گفتم مامانی

 

مهمونامون  خسته اند از راه رسیدن بذار برای فردا عصر ، تو کتش نرفت که نرفت قهر کرد و رفت تو

 

اتاقش و شام هم نخورد عمه ها هم که حسابی شوکه شده بودند گفتند چرا نگفتید که لااقل

 

هدیه ای براش تهیه کنیم که ما ماجرا رو براشون شرح دادیم

 

خلاصه اون وقت شب میخواستند برن برای تهیه کادو که با اصرارهای ما منصرف شدن

 

سرتون رو درد نیارم ساعت 10.5 شب این بچه ما رو مجبور کرد براش تولد بگیریم که عمه ها

 

هم گفتند بچه اس گناه داره از صبح منتظر بوده حالا بخواهیم بذاریمش برای فردا بچه غصه میخوره

 

این شد که تولدش خیلی یهویی و بدون برنامه ریزی برگزار شد خیلی هم تولدش بامزه شد چون

 

همه هنوز تو شوک بودن   . عمه ها و مادر بزرگ هم کادوشون رو نقدی تقدیم کردند .

 

اینقدر ذوق زده بود که آخر شب خوابش نمیبرد بچم . دلم براش میسوزه  هیشکیو اینجا

 

نداریم که لااقل یه تولد دلچسب براش بگیریمCry

 

 

خب اشک ریختن بسه دیگه برید ادامه مطلب چنتا از عکسای تولد رو براتون گذاشتم Cool



[ ادامه مطلب ]
نويسنده : دوستانه


خدا متهم نیست

سلام دوستان عزیزم💐💐💐

لطفا متن زیر رو با توجه کامل بخونید

استاد پای تخته نوشت: 

در پرونده گناهتان تجدید نظر کنید...خدا متهم نیست 

"ان الله لیس بظلام للعبید"

 

و این شروع بحث یک ساعت و نیم کلاس تفسیر قرآن آن روز ما شد، استاد در تفسیر و توضیح این عبارت آنقدر شیوا و شیرین سخن می گفت که من تمام مدت مات و مبهوت کلامش شده بودم، اصلا تاحالا هیچ کدام از آیاتی را که می خواند از این زاویه نگاه نکرده بودم،  قلبم مالامال هیجان شده بود و حظ می کردم از  که این کلاس و این درس،  معماهای ذهنم را پاسخ می داد.

 

می گفت این سخن برگرفته از خود قرآن است که در زندگی انسان، لحظه ی خنثی وجود ندارد و ما آدم ها در تمام طول روز به طور مرتب در حال دریافت نور و ظلمت هستیم و این دریافت صرفا بسته به نوع اعمال ما نیست بلکه کوچکترین و گذرا ترین افکار ذهنیمان هم نور و ظلمت را دریافت می کنند.

 

استاد با استناد به روایت یکی از معصومین(علیهم السلام) گفت که همه ی ما بر گردن یکدیگر حق داریم؛ ولو به اندازه ثانیه ای که در خیابانی شلوغ از کنار یکدیگر عبور می کنیم و این دریافت ها و تفکرات کوچک ذهنی انسان است که شخصیت و منِ وجود انسان را شکل می دهد و با این اوصاف در ثانیه ثانیه ی زندگی باید حواسمان نه تنها به رفتارمان بلکه به جنس افکارمان هم باشد.

 

می گفت وقتی صبح زود از خانه بیرون می آیی و مغازه داری را در حال باز کردن درب مغازه اش می بینی، به جای او بسم الله بگو و از صمیم قلب برای برکت و روزی حلال آن روزش دعا کن؛

 

وقتی می بینی راننده ای در خیابان به بدترین نحو و خطرناک ترین شکل در حال رانندگی است به جای حواله ی فحش و ناسزا، با تمام وجودت برای سلامتی اش دعا کن؛

 

حتی از کنار اعلامیه های ترحیم روی در و دیوار هم بی تفاوت نگذر، برای شادی روحشان صلواتی بفرست و هزاران هزار مثال دیگر.

 

یکی از تفاسیر آیه ی "فمن یعمل مثقالَ ذرهٍ خیرا یره" همین است تمام ذهن و فکرت را لبریز کن از خیر خواهی و دریافت نور.  می دانی که در قیامت همین انرژی وجودی آدم هاست که بهشت و‌ دوزخشان را می سازد؛ همین افکار و اعمال ساده.

 

و من برخود نهیب می زدم که چقدر رفتار ما جفاکارانه است نسبت به حضرت رب، به طوری خدا را به دفاع از خود وا داشته است! این که بیاید و صریحا به ما بگوید آخر چرا فکر کرده ای من باید به تو ظلم کنم؛ من رحمن و رحیم بودنم را اول هر سوره به تو یادآوری می کنم و تو مرا ظالم در حق خود می پنداری؟! به جای متهم کردن من باید بنشینی و خودت را مرور کنی.

❤❤❤❤❤❤❤❤

ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺑﻤﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻣﻌﻠﻢ ” ﺁ ” ﺭﺍ

ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺴﯽ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ” ﺑﺎ ” ﺭﺍ

ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩ،

ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮﺑﺨﺶ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ

ﺯﻧﮓ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ

ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺑﯽ ﺑﮑﺸﻢ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻡ ﺩﺳﺖ

ﺗﺎ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﻼ ﺭﺍ

ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ

ﺗﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺩﻫﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ

ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﮐﺴﺮ ﮐﻨﻢ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺟﻬﻞ

ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻨﻬﺎ ﺭﺍ

ﮔﻔﺖ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﭘﻨﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﻦ ﺯﺍﻍ ﺭﺑﻮﺩ

ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﺣﻘﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ

ﮔﻔﺖ ” ﺁ ” ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﮐﻼﻫﯽ ﺩﺍﺭﺩ

ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻼﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ

ﻣﺎ ﮐﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩ

ﭘﺲ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ

ﺩﺭﺱ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﮐﻨﺪ ﺩﺍﺭﺍ ﺭﺍ

ﺷﻮﻫﺮ ﺳﺎﺭﺍ،ﺷﯿﺎﺩ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺁﺏ

ﮐﺮﺩ ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺳﯿﻪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﺍ

ﺑﻮﯼ ﻣﺮﮒ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺩﺵ ﻧﺮﺳﯿﺪ

ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﮐﻨﺪ ﮐﺒﺮﯼ ﺭﺍ

ﮐﺎﺵ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﻮﺽ ﺭﻭﺑﻪ ﻭ ﺯﺍﻍ

ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺯﯾﺮﮐﯽ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ

ﯾﺎ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻗﺎﯾﻢ ﻣﻮﺷﮏ

ﻣﺘﻮﻗﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﺯ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ

ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﭼﻪ ﺍﻟﻔﺒﺎﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﻣﻮﺧﺖ

ﻣﺎ ﻏﻠﻂ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ” ﺍﻟﻒ ” ﺗﺎ ” ﯾﺎ ” ﺭﺍ



نويسنده : دوستانه


مرگ ایستاده

احتمالا شنیدین که خیلیا آرزو میکنند مرگشون یه مرگ خیلی راحت باشه و تو رختخواب نباشه

من بهش میگم مرگ ایستاده

یکی از بزرگترین آرزوهای دنیایی منه که ایستاده بمیرم

درست مثل شوهر عمم که هفته پیش همه رو با مرگ ایستادش شوکه کرد

درسته که سنی ازش گذشته بود اما اینقدر سرحال و سرپا بود که هیچ کس نمیتونست باور کنه

که مریض بوده و قلبش فقط 10% کار میکرده عمه جان دوبار سکته کرده و برای انجام خیلی

از کارهاش به کمک نیاز داره . همه کارها رو هم شوهرش براش انجام میداده

اینقدر امیدوار بود که تو سن 82 سالگی با اینکه خونه شون نوسازه قصد ساخت خونه جدید

رو داشت همه کارهاش رو هم کرده بود میگفت:  میخوام یه ساختمان جدید روی زمین بسازم

که پله نداشته باشه و عمه جان بتونه راحت رفت و آمد کنه یه مستاجر هم برای ساختمان

قبلی میگیریم که از تنهایی در بیایم ( آخه طفلکیا بچه نداشتند )

همون روز صبح زود که برای نماز پامیشه ،سیب زمینی رو میذاره روی اجاق که برای صبحانه

کارگرا کوکو سیب زمینی بپزه . بعدشم برای وضو میره سمت دستشویی که دم در حالش

بد میشه و خانمش رو صدا میکنه که سریع یه قرص زیرزبونی برام بیار که تا عمه جان این

مسیر کوتاه رو میره و میاد شوهر عمه دارفانی رو وداع میکنه !!!! به همین راحتی

خیلی مرگش ماهارو شوکه کرد . در باور هیچ کس نمیگنجید . روز شنبه اول وقت این

خبر رو شنیدم یه دوساعتی گریه کردم و بعدشم تصمیم گرفتم هرجور شده خودمو به

مراسم ختم برسونم که همین کارم کردم با خالم که تهران هستند هماهنگ کردیم و

همون روز عصر با قطار به سمت کرمان حرکت کردیم .

عمه جان روکه دیدم دنیارو سرم خراب شد تو همین یه روز که از مرگ شوهرش میگذشت

آب شده بود . خیلی سختش شده خدا بهش کمک کنه همش فکر میکنم از این به بعد

چی به عمه میگذره آدمی که بچه ای نداره و وضعیت جسمانیش روز به روز بدتر میشه

چکار باید بکنه

این جور مرگها برای اطرافیان خیلی درد آور و شوکه کننده اس اما یکی از آرزوهای منه

دلم میخواد همین جوری یهویی بمیرم و ثانیه ای با مریضیای جورواجور مزاحمت برای

اطرافیانم درست نکنم . جوری بمیرم که هیچ زحمتی برای کسی درست نکنم

یعنی میشه ؟؟؟؟

 

 



نويسنده : دوستانه


مژده !!! مژده!!!

واااای دارم از خوشحالی پر در میارم

امروز به طور خیلی اتفاقی یه آدرسی رو دیدم که نوشته بود اگه مطالبتون توی بلاگفا حذف شده اگه با این آدرس برید

اطلاعاتتون برمیگرده با نا امیدی امتحانش کردم و با کمال تعجب دیدم همه چی سر جاشه

فقط نظرات دوستان فعلا نیست

و اینکه نمیدونم چطور میتونم ادامه وبلاگ رو تو همین آدرس داشته باشم

اگه کسی راهی رو بلد لطفا راهنمایی کنه

اینم اون آدرسیه که گفتم

لطفا اگه مطالبتون برگشت دعای خیر برای من فراموش نشه

https://web.archive.org/web/20150315022514/http://doostaneh7985.blogfa.com/

https://web.archive.org/web/20150315122605/http://mohebatetanhaee.blogfa.com/

این آدرس دوتا وبلاگ خودمه . اگه آدرس منو بردارید و آدرس وبلاگ خودتون روبذارید تمام مطالب گذشته رو

خواهید دید

دوستان دوباره یادآوری میکنم دعای خیر فراموش نشه .

اگه مطالبتون برگشت حتما به منم اطلاع بدید که منم تو شادی شما شریک باشم

 



نويسنده : دوستانه


سفربه قزوین
راستش از وقتی که بلاگفا کلیه مطالب و خاطراتم رو پاک کرد دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره

وقتی فکر میکنم سفرنامه حج رو با چه شور و شوق و عشقی نوشتم و الان هرچه میگردم اثری

از آثارش نیست باخودم میگم چه فایده داره که بنویسی و چشم برهم زدنی همشون بپره برای

همینه با این که سوژه فراوان دارم اماحوصله نوشتن ندارم

در هر صورت دلم نیومد در رابطه با سفر اخیرمون به قزوین چیزی ننویسم . پس تا اونجایی که

حوصله کنم براتون میگم کجاها رفتیم  و بیشتر سعی می کنم این سفر به یاد ماندنی رو از

دریچه دوربین به ثبت برسونم

سفرمون خیلی یهویی شد . یه ماموریت کاری به قزوین در آخرین ساعات اداری روز یکشنبه

برایم رقم خورد و چون سفر به این شهر زیبا تو برنامه هام بود از فرصت پیش اومده استفاده کردم

و خانواده ام رو هم همراهم کردم

با هماهنگی های لازم بایکی دوتا از دوستان، محل اقامتمون مشخص شد و عصر روزسه شنبه

راهی استان قزوین شدیم

از همون ابتدای سفر آقا کمیل و خانمش با تماسهای مکرر و پیامکهای پیاپی ما رو همراهی کردند و

به محض ورود درمیدان اول شهر مورد استقبال آقا کمیل قرار گرفتیم و ایشون ما رو تا محل اقامت

بدرقه کردند

محل اقامتمون یه جای بسیارزیبا وباصفا در یکی از بهترین خیابانهای قزوین درنظر گرفته شده بود .

روز چهارشنبه ساعت 9.30 جهت شرکت در جلسه و انجام ماموریتم درشرکت حضور پیدا کردم

یه جلسه بسیار سنگین و طولانی که حسابی خستم کرد

روز چهارشنبه با اینکه مهمان سازمان به حساب میومدیم اما با اصرارهای فراوان دوست عزیزم

و همسر گرامیش(آقا کمیل) ناهار رو در جمع صمیمانه آنها در یکی از پارکهای زیبای شهر قزوین

صرف کردیم خیلی بهمون خوش گذشت . خانواده آقا کمیل و پدر خانم و مادر خانمش ما رو حسابی

شرمنده کردند سنگ تمام گذاشتند در پذیرایی و مهمان نوازی . چون از قبل با یکی از دوستان

هم هماهنگ کرده بودیم که از منطقه بسیار زیبا و دیدنی الموت که در فاصله 85 کیلومتری قزوین

هست دیدن کنیم و یه شب رو حتما در آنجا سپری کنیم . برای همین بعد از ناهار و پس از ساعاتی

گپ و گفت دوستانه با میزبانان مهربان و مهمانوازمون راهی منطقه زیبای  الموت شدیم

 منطقه ای بسیار جذاب و دیدنی با جاده ای بسیار پر پیچ و خم و کوهستانی شبیه جاده چالوس .

به طوری کهبنده تو این پیچ و خم های جاده سرگیجه گرفتم و بعدشم سردرد . اما واقعا دیدنی بود .

محل اقامتون بر روی یه تپه ابتدای شهر زیبای معلم کلایه بود و کاملا مشرف به شهر

وسایلمون رو گذاشتیم و با پرس و جو از اهالی چندتا از روستاهای زیبای اطراف رو رفتیم و دیدن

کردیم و در انتهای روز قصد دیدن قلعه حسن صباح رو کردیم و مسیرطولانی و پرپیچ و خم و بسیار

زیبای قلعه رو طی کردیم اما وقتی رسیدیم پای کوه متاسفانه زمان بازدید از قلعه به علت نزدیک

شدن به غروب خورشید و کوهستانی بودن قلعه و خطراتش  تمام شده بود . اما در کنار چشمه

بسیار پرآب و خنک قلعه ساعتی رو سپری کردیم و هوا که کاملا تاریک شد برگشتیم به محل

اقامتمون روز پنجشنبه صبح زود بعداز نماز صبح راهی روستای اوان ovan شدیم  که در یه دره بسیار

زیبا واقع شده و یه تالاب بسیار زیبا هم در خودش جای داده . چون صبح خیلی زود رفتیم اونجا هوا

بسیار خنک بود به طوری که از شدت سرما می لرزیدیم . یه صبحانه بسیار دلچسب رو در کنار آب

نوش جان کردیم و بعد از گرفتن عکسهای فراوان از این تالاب بسیار دیدنی دوباره قصد شهر قزوین

رو کردیم .  

 یادم رفت بگم دوستمون که محل اقامت رو برامون گرفته بود یه راهنما هم برامون در نظر گرفته بود

و بهش سپرده بود هر نقطه از شهر رو خواستیم بریم رو باهامون همراه باشه برای همین مشکلی

درتردد داخل شهر و پیدا کردن مکانهای دیدینی نداشتیم. نزدیک ظهر به شهر رسیدیم و بلافاصله

وسایل رو در مهمانسراگذاشتیم و باراهنما تماس گرفتیم تا بعضی از اماکن دیدنی شهر رو دیدن کنیم .

از بازار و سرای سعدالسلطنه و بازار سنتی و مراکز خرید دیدن کردیم واقعا بناهای بی نظیری بودند

ناهار رو هم دریکی از رستوران های شهر نوش جان کردیم و برای استراحت به مهمانسرا برگشتیم .

دوباره عصر به همراه راهنما از چهلستون ، سبزه میدان و بارگاه شاهزاده حسین و گلزار شهدا هم

دیدن کردیم .

توفیقی بود که در سالروز شهادت شهید بابایی در گلزار شهدای قزوین حضور داشته باشیم و

از نزدیک قبر ایشون رو هم زیارت کنیم . بعداز زیارت بارگاه شاهزاده حسین (ع) و قبور نورانی

شهدا به یکی از مراکز تجاری شهر رفتیم و اونجا بچه ها حسابی از خجالت جیب بابایی در اومدن

ظهر چهارشنبه که مهمان آقا کمیل بودیم . مادر خانم ایشون محبت کردند و ما رو برای صرف

قیمه نثار (غذای سنتی قزوین ) برای پنجشنبه شب دعوت کردند ما هم قول دادیم درصورتی که

از الموت برگشتیم بازم مزاحمشون باشیم خلاصه پنجشنبه بعد از اقامه نماز مغرب و عشا در

مهمانسرا ،دوباره به جمع صمیمانه خانواده کمیل پیوستیم با این تفاوت که این دفعه مهمان پدر

خانم گرامی ایشون بودیم بازم تو یکی از پارکهای شهر  با انواع غذاها و دسرهای خوشمزه و لذیذ .

 به به !!! برای اولین بار قیمه نثار رو میخوردم واقعا خوشمزه بود قرارشد که دستورش رو تو

واتس آپ برام بذارندو من هم به لیست غذاهای هفتگیم اضافش کنم ولی مطمئنم به خوشمزگی

اون نخواهد شد .

یه کشک بادمجون هم بغل غذا بود که معرکه بود . من همیشه میگفتم کشک بادمجون فقط و

فقط کشک بادمجون باغ متولی باشی ماهان، اما با خوردن دست پخت ایشون نظرم کاملا عوض شد .

شب بسیار خاطره انگیزی رو درکنار این خانواده صمیمی گذروندیم . به بچه ها که حسابی خوش

گذشتهبود . تا پاسی از شب در پارک گل گفتیم و گل شنیدیم

قراربود روز جمعه رو هم تا عصری باشیم و بقیه اماکن تاریخی رو دیدن کنیم ولی از اونجایی که صبح

جمعه از کرمان برام مهمون میرسید بعداز نماز صبح با خداحافظی از شهر قزوین و مردمان

مهموان نوازش راهی شهر قم شدیم

دیگه همین ... پاشید برید دنبال زندگیتون این همه نوشتم هنوز منتظرید!!!!؟

نه صبر کنید اول برید ادامه مطلب عکسا رو ببینید بعدش برید دنبال زندگیتون

 



[ ادامه مطلب ]
نويسنده : دوستانه


تغییرات آرام بلاگ

با این که آرام بلاگ یه سایت کاملا جدید و نو پا در زمینه وبلاگ نویسی هستش اما تو همین مدت کم که

میزبان من بود تونسته رضایتم رو جلب کنه

توهمین مدت بسیار کوتاه تغییرات کلی داده بدون هیچگونه خللی .

دیروز عصربعداز حدود دوسه ساعت که اومدم به وبم سرزدم با کلی تغییرات ظاهری و باطنی متوجه شدم

محیط میز کار کلا تغییر کرده و بسیار شیک و دلربا شده . بسیاری از امکانات رو که دست و پاشکسته ارائه

میداد الان تو کمتراز دوسه ساعت به سایت اضافه کردند بدون اینکه ما دچار مشکل بشیم

از همه مهمتر بخش پاسخ دهی به کامنتها بود که امکان گذاشتن آیکون رو نداشت و باید خودت میدونستی

مثلا لبخند یا چشمک رو چطور باید بنویسی تا بتونی ازش استفاده کنی اما الان این امکان برای مدیروبلاگ

هم فراهم شده

روهم رفته از سایتی که برای وبلاگ نویسی انتخاب کردم راضی ام از دوست عزیزم فروغ خانم هم تشکر میکنم

به خاطر معرفی این سایت 

امیدوارم همیشه همین جور باقی بمونه و خدمات دهیش روز به روز گسترده تر بشه البته با کمترین

چالش و نگرانی



نويسنده : دوستانه


عجب حکایتیه !!!!

یعنی الان نمیدونم بخندم یا گریه کنم به شدت دچار تناقض شدم

یه بار نیشم تا بنا گوش باز میشه و یه بارم یهویی یه عالمه غصه میاد تو وجودم

وقتی فهمیدم وبلاگ شخصیم که کلی خاطرات توش نوشتم کامل حذف شده خیلی غصه خوردم

آدرسم رو که تایپ می کردم بلاگفای ذلیل مرده میگفت :

همچین آدرسی به ثبت نرسیده اگه میخواهید آدرس رو به نام خودتون ثبت کنید .

منم اینقدر غصه دار بودم سر این مسئله که بی خیال شدم و آدرسم رو ثبت نکردم

حالا امروز رفتم تو گوگل سرچ کردم ببینم اصلا از مطالبم چیزی تو گوگل مونده یانه که یهو با این آدرس

مواجه شدم

http://mohebatetanhaee.lordnew.ir/

چند تا از آخرین پستهای من رو این سایت به نام خودش ضبط کرده  

آخه مطالب من ارزشی داشت که حالا بخواد توسط یکی دیگه سرقت بشه

برم بهش بگم آقا یا خانم محترم این دزدی آشکار به حساب میاد ؟

اصلا قسمت نظر دهیش باز نیست که براش کامنت بذارم




نويسنده : دوستانه


طاعاتتون قبول

سلام

عیدتون با تاخیر مبارک . نماز و روزه هاتون قبول

یه ده روزی نبودم . برای همین نرسیدم پست عید فطر رو بذارم

مسافرت این بار خیلی بهمون چسبید . مثل همیشه تکرار مکررات بود اما ماه رمضون و اون گرمای کشنده

تیرماه حسابی بهمون فشار آورده بود . این بود که مسافرت واقعا نیاز بود

امسال گرمای بی سابقه ای رو تحمل کردیم . تو فضای مجازی یه جک ساخته بودند برای گرما ،خیلی بامزه بود

از قمیه میپرسند چرا روزه نمیگیری ؟

میگه : آخه درجه حرارت اینجا 58 درجه است و جهنم 60 درجه! به خاطر دو درجه که آدم روزه نمیگیره

وقتی کرمان بودیم هرکی میپرسید قم چه خبره ؟ میگفتم جهنم دقیقا زیر قم واقع شده حتما بیایید و جهنم

رو لمس کنید

اونجا واقعا هوا عالی بود . آدم لذت میبرد از گردش و بازار گردی و پارک رفتن و...

امیدوارم دیگه هیچ سالی گرمای امسال رو تجربه نکنیم


دوستان بلاگفایی : من هرچه کامنت میذارم متاسفانه ثبت نمیشه




نويسنده : دوستانه


اگر بار گران بودیم ...

سلام . طاعات و عباداتتون قبول

دو سه روزه درست پشت دیوار اتاقم در محل کارم دارند گود برداری میکنند دو سه تا بیل مکانیکی قوی هیکل افتادند به

جون زمینو هی دارند خاک برداری میکنند

دیوار اتاق منم یه شکاف عمیق داره به طوری که از شکاف میشه اونور اتاق رو هرچند جزیی و ناچیز دید

اینجوری که اینا دارن گود برداری میکنند این ضلع ساختمان ما بعید نیست یهو فروکش کنه و مهمون زمین بغلی بشه

وااای با هر صدایی یهو از جا میپرم

یکی از همکارا امروز صبح اومده بود میگفت رفتم نگاه کردم حدود یک متر از ساختمان ما هم رفتند پایین تر و

این یعنی اینکه احتمال فروکش کردن بخشی از ساختمان وجود داره

این بلا چند سال پیش به سرم اومد و سقف اتاقم اومد روی میزم ( کل جریان رو مفصل تو وبلاگ قبلیم گفته بودم

حیف که بلاگفا همه خاطراتمون رو به باد داد ) اون موقع با تبحر و زرنگی نجات پیدا کردم

ولی اینجا دیگه تبحر و زرنگی فایده نداره مگه اینکه شانس بیارم و اون موقع تو اداره نباشم

خلاصه اینکه اگه دیدین مدتیه ازم خبری نیست بدونید که ...

پس بی زحمت لطف کنید حلالم کنید . اگه بار گران بودیم و رفتیم ...


عکس داغه داغه مال همین چند دقیقه پیشه که از پشت پنجره اتاقم گرفتم


http://niceup.ir/do.php?imgf=niceup.ir-20150713-083205.jpg


http://niceup.ir/do.php?imgf=niceup.ir-20150713-141921.jpg



نويسنده : دوستانه


نظر خواهی

دوستان برای انتخاب سرور دچار مشکل شدم

سه تا سرور آرام بلاگ و لوکس بلاگ و بلاگ اسکای رو انتخاب کردم و وب ساختم  که هرکدوم یه مشکلی دارند

بلاگ اسکای خیلی سخت میشه پست گذاشت برای همین بی خیالش شدم 

آرام بلاگ یه سرور جدیده برای همین توسط سرورهای قدیمی دیگه از هیچ نظر پشتیبانی نمیشه ولی محیط بسیار کاربر پسندی داره

لوکس بلاگ هم قبلا تجربه کردم که اونم مث بلاگفا نظرات رو حذف میکرد الان نمیدونم این مشکل رو داره یا نه

میشه تو انتخاب سرور کمکم کنید کدوم رو انتخاب کنم ?

الان تو هر سه تا سرور وبلاگ دوستانه رو ساختم

http://doostaneh7985.aramblog.ir

http://doostaneh7985.loxblog.com

http://doostaneh7985.blogsky.com




نويسنده : دوستانه


یه کشف جدید

اگه اشتباه نکنم علت پریدن کلیه مطالب بعضی از دوستان بلاگفایی ، تغییر آدرس تو یکی دوسال اخیر بوده

من خودم تو هر دوتا وبلاگ تو یکسال اخیر تغییر آدرس داشتم و برای همین الان هیچکدوم از مطالبم نیست

ولی این دلیل بر بی گناهی سایت بی مسئولیت بلاگفا نیست چون که نشون میده از اطلاعات کاربرانش هیچگونه

بک آپی نداشته و برای همین نتونسته مطالب رو برگردونه

یعنی واقعا باید دست مریزاد گفت به همه مسئولین سایت بلاگفا




نويسنده : دوستانه


به نام نامی او...

به نام نامی او که هرچه داریم از اوست

سلام دوستان عزیزم طاعات و عباداتتون قبول

نمیدونم چی بگم !!! بلایی بلاگفا سرم آورد که تا عمر دارم یادم نمیره الهی حناق بگیره

الهی همونجور که زمین گیر شد تا ابد زمین گیر بمونه

چقدر خاطرات جورواجور تو دوتا وبلاگم نوشته بودم و چقدر برام عزیز بودند به یه چشم به هم زدنی

همشو پروند

منم برای اینکه جزی باشم بر جیگرش دیگه بلاگفا رو برای وبلاگ نویسی انتخاب نکردم

امیدوارم آرام بلاگ هرگز چنین لکه ننگی برپیشانیش نخوره



نويسنده : دوستانه


ساخت وبلاگ
خشکشویی آنلاین بستن تبلیغات [x]